الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )

46

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )

شد ابن زياد گفت : « أتتك بحائن رجلاه » ( و اين مثلى بود در ميان عرب كنايه از اينكه : بپاى خود بسوى مرگ آمدى ، و نخستين كس كه اين سخن را گفت حارث بن جبلة يا عبيد بن ابرص بود ، و براى توضيح بيشتر بمجمع الامثال ج 1 ص 23 مراجعه شود ) همين كه نزديك ابن زياد رسيد و شريح قاضى پيش او نشسته بود بسوى هانى نظر افكنده گفت : من عطاء ( و يا زندگى ) او را خواهم و او ارادهء كشتن مرا دارد ، عذر خود ( يا عذر پذير خود ) را نسبت بدوست مرادى خود بياور ( مترجم گويد : ترجمه اين شعر با شرح آن در فصل ( 3 ) از باب اول اين كتاب گذشت بدان جا مراجعه شود ) . و ابن زياد در آغاز كه بكوفه آمده بود او را گرامى ميداشت و در بارهء او مهربانى ميكرد ( از اين رو ) هانى گفت : اى امير مگر چه شده ؟ گفت : اى هانى دست بردار ، اين كارها چيست كه تو در خانه‌ات بزيان يزيد و همهء مسلمانان تهيه مىبينى ؟ مسلم بن عقيل را آورده و بخانهء خود بردهء و سلاح جنگ و قشون در خانه‌هاى اطراف خود فراهم ميكنى ، و گمان دارى كه اين كارها بر من پوشيده ميماند ؟ هانى گفت : من چنين كارى نكرده‌ام ، و مسلم بن عقيل نزد من نيست ، ابن زياد گفت : چرا چنين است ، چون سخن در اين باره ميان آن دو زياد شد و هانى بر انكار خود باقى بود ، ابن زياد ( غلامش ) معقل همان جاسوس خود را پيش طلبيد همين كه معقل آمد ابن زياد بهانى گفت : اين مرد را مىشناسى ؟ گفت : آرى و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده ، و خبرهاى ايشان را به او داده است ، پس ساعتى سر به زير افكنده و ديگر نتوانست سخنى بگويد ، سپس به خود آمده گفت : گوش فرا دار و سخنم را باور كن كه به خدا سوگند دروغ نميگويم ، به خدا من مسلم را بخانهء خود دعوت نكردم ، و هيچ گونه اطلاعى از وضع و كار او نداشتم تا بخانهء من آمد و از من خواست بخانه‌ام درآيد ، و من شرم كردم او را راه ندهم ، و پذيرائى از او بگردنم